29

بچه‌های مدرسه‌ی اَوِنلی هنوز خاطرات جشن رو پیش خودشون مرور می‌کردند. توی کلاس جنگ و جدالی بین چندتا از بچه‌ها پیش اومده بود ولی خانم استیسی دخالت نمی‌کرد. اون می‌خواست بچه‌ها خودشون پیوندهای دوستی‌شون رو ترمیم کنند. برای زنگ انشا هرکس باید یه داستان می‌نوشت. داستان آنه خیلی غم‌انگیز بود. در مورد دوتا خواهر به نام‌های کوردلیا و جرالیس که حسادت زندگی‌هاشون رو نابود کرد. دیانا که زودتر به داستان آنه گوش کرده بود، ازش پرسید چطور می‌تونه داستان‌های به این قشنگی بنویسه؟ اون خودش رو در این زمینه توانا نمی‌دید و براش خیلی سخت بود که مثل آنه خیال‌پرداز باشه. آنه هم پیشنهاد داد یه انجمن به نام انجمن نویسنده‌های کوچک تأسیس کنند و توش هرکسی هر هفته یه داستان بنویسه و با صدای بلند برای بقیه بخونه. بقیه هم نظرشونو درباره‌اش بگن. در ابتدا فقط آنه و دیانا عضو انجمن بودند. بعد کم‌کم بقیه‌ی دخترا هم بهشون پیوستند...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«همه‌چیز تموم شد. دیانا من دیگه از دست رفتم! آخه من تئاتر رو دوست دارم. باید بگم ماریلا حق داشت، چون روح حساس منو شناخته بود و به همین دلیل سعی می‌کرد یه جوری جلوی منو بگیره. اون خیلی باهوشه. احساساتش هیچوقت به عقلش غلبه نمی‌کنه. برای همین من تحسینش می‌کنم. من قبول دارم که احساساتی بودن بیش از حد آدمو از معقول بودن دور می‌کنه. ولی کسایی که عاقلانه رفتار می‌کنند رمانتیک نیستند، بلکه آدمای خشکی‌اند! من دوست ندارم آدم خشکی باشم! خانم لیند هم معتقده که من خیلی احساساتی‌ام. چه کنم؟ دست خودم نیست! گاهی اوقات وقتی بهش فکر می‌کنم از خودم بدم میاد، چون عقل مثل چراغیه که راه تاریکو روشن می‌کنه.»

«اون گفت اگه آدم می‌خواد همه‌چیزُ بفهمه باید چشم و گوششو باز کنه. پس بنابراین ما الآن می‌‌تونیم بفهمیم که زمستون چی می‌خواد بگه...»

«نقطه ضعف ناچیز منم اینه که همیشه تو فکرم. گاهی ساعت‌ها توی رویاهای خودم انقدر غرق می‌شم که یادم می‌ره چیکار باید بکنم و این ماریلا رو خیلی عصبانی می‌کنه. حالا که سیزده سالم شده امیدوارم بهتر بشم.»